مقدمه
روانشناسان انسانگرا ویژگیهایی را برای انسان سالم بر میشمرند. اریک فروم نیز از روانشناسانی است که «تصویر روشنی از شخصیت سالم به دست میدهد. چنین انسانی عمیقاً عشق میورزد، آفریننده است، قوه تعقلش را کاملاً پرورانده است، جهان خود را بهطورعینی ادراک میکند، حس هویت پایداری دارد، با جهان در پیوند است و در آن ریشه دارد، حاکم و عامل خود و سرنوشت خویش است و از علایق معصیتبار آزاد است» (شولتز، 1400: 71).
از دیدگاه روانشناسان، انسانها دارای نیازهایی هستند و سلامت روان آنها وابسته به شیوه پاسخگویی به این نیازها در لحظه برانگیختگی آنهاست. فروم نیز چند نیاز اساسی ارتباط[1]، تعالی[2]، ریشهدار بودن[3]، هویت[4]، معیار جهتیابی[5] و برانگیختگی و تحریک[6]را برای انسانها برمیشمرد و بیان میکند «موثرترین عامل در شخصیت انسان، نیازهای روانی است. حیوانات پستتر این نیاز را ندارند. انگیزه انسان نیازهای روانی اوست و تفاوت میان آنها در طریقه ارضای این نیازهاست. اشخاص سالم نیازهای روانیشان را از راههای زایا، بارور و خلاق ارضا میکنند و اشخاص ناسالم آنها را از راههای نامعقول برآورده میسازند» (همان، 64).
هدف این شش نیاز، که از نیازهای فیزیولوژیک یا حیوانی مانند خوردن و خوابیدن متمایز هستند، سوقدادن انسان بهسوی اتحاد مجدد با دنیای طبیعی است. فروم معتقد است که افراد، به شیوههای گوناگون و بهصورت مثبت یا منفی، برای ارضای این نیازها تلاش میکنند (فیست و فیست، 1388: 229). به عبارتی، انسان چه به شکل مطلوب و مثبت و چه به روش منفی و دور از هنجار، بر ارضای آنها اصرار دارد؛ زیرا بیتوجهی به این نیازها باعث تقویت احساس تنهایی، پوچی و افسردگی میشود.
فرد از دوران کودکی، نیازهای بنیادینش را براساس شرایطی که جامعه یا محیط برایش فراهم کرده، برآورده میکند و انتخابهایش بهتدریج، شخصیت او را شکل میدهند.
فروم معتقد است که یکی از تفاوتهای اساسی انسان با حیوانات، بروز نیاز به تعالی در اوست؛ نیازی که از خرد و آگاهی ناشی میشود. «انسان با برخورداری از موهبت خرد و تفکر نمیتواند به نقش انفعالی حیوان اجتماعی، مانند طاس نرد که ریخته میشود، قانع شود. انسان ناچار است خود خالق شود تا از صورت انفعالی خارج گردد» (فروم، 1368: 56).
نیاز به تعالی از نظر فروم جلوههای گوناگونی دارد. «به اعتقاد فروم، با خلق (فرزند، اندیشه، هنر یا کالای مادی) انسان از ماهیت فعلپذیر و تصادفی وجود فرا میرود و بدین ترتیب، به احساس آزادی و هدف داشتن دست مییابد» (دوان شولتز، 1400: 66).
شیوة تعامل با نیازهای گوناگون انسانی باید از کودکی به کودکان آموخته شود. ابزارهای مختلفی برای تربیت و آموزش کودکان ایجاد شده است که یکی از مهمترین آنها کتابهای داستانی کودکان است. کتابهای کودک میتوانند در بارورکردن کودکان مخاطب نقش مؤثری داشته باشند. کودک با همذاتپنداری با شخصیت داستانی به تجدیدنظر در رفتارهای پیشین خود میپردازد. نیاز اصلی و اساسی شخصیت داستانی نقاط عطف داستانی را ایجاد میکند و شخصیت برای تأمین نیاز خود، کنشهایی را انجام میدهد و کشمکشهایی را با انسانها و جهان پیرامونش تجربه میکند. کودک مخاطب داستان، کنشهای شخصیت داستانی و نوع مواجههاش را با آن موانع مشاهده میکند و درباره آنها قضاوت میکند و در زمان برانگیختگی نیازهای مشابه با شخصیت داستانی در زندگی واقعی، در حد توانش، رفتاری مشابه را انتخاب میکند. این رفتار حتی اگر در حد تقلید هم باشد، تمرین خوبی برای سالم زیستن است. از نظر فروم، انسان سالم انسانی است که رفتارهای سازنده را در هنگام برانگیختگی نیاز به تعالی انتخاب میکند و نتیجه برانگیختگی این نیاز، در یک جمله، آفرینش هنر در زندگی است. در پژوهشهای پیشین، تأثیر کتاب، خصوصاً آثار داستانی در تربیت و درمان کودکان به روشهای تحلیل محتوا، آزمایشی و میدانی، آزمون و اثربخشی آنها به شیوههای مختلف اثبات شده است؛ اما تاکنون از این منظر به این نیاز انسانی در داستانهای کودکان پرداخته نشده است. در این پژوهش، شخصیتهای اصلی و گاهی فرعی داستانهایی که جوایزی را در جشنوارههای معتبر به خود اختصاص دادهاند، براساس نوع مواجهه آنها با برانگیختگی نیاز به تعالی و رفتارهای آنها و نتایجی که در پایان داستان به دست میآورند، بررسی و تحلیل میشود.
پرسش اصلی:
نیاز به تعالی براساس نظریه اریک فروم در داستانها چگونه مطرح شده است؟
پرسشهای فرعی:
در کدام شخصیتها برانگیختگی نیاز به تعالی به آفرینندگی منجر شده است و شخصیت داستانی چه دستاوردهایی دارد؟
در کدام شخصیتها برانگیختگی نیاز به تعالی به ویرانگری منجر شده است و شخصیت داستانی چه سرنوشتی دارد؟
پیشینۀ پژوهش
در زمینه بررسی، تحلیل و ارزیابی جنبههای تربیتی آثار کودکان و نوجوان پژوهشهایی انجام شده است. در بعضی از این پژوهشها، آثار ادبی کودک و نوجوان از منظر میزان توجه به مؤلفههای مهارتهای زندگی تحلیل شدهاند.
بعضی از پژوهشها نیز به کارکرد تربیتی آثار کودک و نوجوان پرداختهاند؛ برای مثال، خدائی مجد (1395) در پژوهشی با عنوان «ارزیابی شیوههای روانشناختی آموزش اعتماد به نفس در قصههای کودکان ایرانی» که با هدف شناسایی و ارزیابی شیوههای روانشناختی آموزش اعتماد به نفس در داستانهای کودکان، انجام شده است، نشان میدهد که در قصههای ایرانی از شیوههای روانشناختی متفاوتی در جهت تقویت اعتماد به نفس کودکان استفاده شده است که از مهمترین آنها میتوان به تقویت مثبتاندیشی، تقویت عزتنفس، پرورش حس همذاتپنداری، پرورش خلاقیت، کمک به خودشناسی و خویشتنپذیری، کاهش احساس حقارت و تعدیل در خودبزرگبینی اشاره کرد.
این پژوهشگر در چند پژوهش دیگر به تحلیل نیازهای اساسی انسان در داستانهای دیگری پرداخته است. رضایی (1401) در پژوهشی با عنوان «مقایسه نیازها (بقا، عشق، تفریح، آزادی، قدرت) در داستانهای برگزیده کودکان و نوجوانان براساس نظریه گلاسر» به تحلیل روانشناسانه کتابهای کودک براساس نظریه نیازهای پنجگانه گلاسر پرداخته است. در پژوهش ذکرشده مبنای ارزیابی آثار، نظریه نیازهای ویلیام گلاسر بود. روانشناسان دیگری هم هستند که نیازهای اساسی را در انسانها مطرح میکنند. یکی از این روانشناسان اریک فروم است که چندین نیاز را در انسان برمیشمرد. پژوهشهایی نیز بر اساس نظریه اریک فروم در آثار ادبی انجام شده است؛ اما در هیچکدام از این پژوهشها شخصیتهای آثار برگزیده کودک و نوجوان براساس برانگیختگی نیاز به تعالی با رویکرد روانشناسانه تحلیل نشده است.
روش
این تحقیق به لحاظ هدف یک پژوهش کاربردی است. نتایج این پژوهش میتواند بهصورت مستقیم در مراکز تربیتی و درمانی مورداستفاده معلمان، مربیان، روانشناسان و کتابداران قرار گیرد. رویکرد غالب در این پژوهش رویکرد کیفی است و به روش تحلیل محتوای کیفی انجام شده است. جامعه آماری داستانهای کودکان و نمونههای آماری 22 داستان، که به روش نمونهگیری هدفمند انتخاب شده است، میباشد. داستانهای منتخب از میان داستانهای برگزیده در جشنوارهها انتخاب شده است. پژوهشگر پس از مطالعه 100 عنوان داستان برگزیده کودکان، 22 داستان را که نیاز به تعالی در آنها مطرح شده بود، انتخاب کرد. پس از انتخاب نمونهها به تحلیل محتوای داستانها از منظر چگونگی برانگیختهشدن نیاز به تعالی در شخصیتهای داستانی و نوع رفتار شخصیتها در هنگام برانگیختگی نیاز و دستاوردهای او در پایان داستان پرداخت. این تحقیق به لحاظ محیط گردآوری اطلاعات یک پژوهش نظری است و پژوهشگر از راه مطالعه و به روش کتابخانهای و ابزار فیش، به جمعآوری اطلاعات موردنیاز پرداخته است.
تحلیل نیاز به تعالی در داستانهای برگزیده
همانطور که در مقدمه گفته شد، نیاز به تعالی یکی از نیازهای اساسی در انسان است که در قالب دو رفتار سازنده یا ویرانگرانه نمود پیدا میکند. از نظر فروم، انسان زمانی به ویرانگری رغبت پیدا میکند که نیاز به سازندگی در او ارضا نشده باشد. «در هر صورت، تأمین نیاز به خلاقیت، شادی به بار میآورد و تأمین نیاز به خرابکاری، سبب رنج و مشقت میگردد که بیشتر از همه متوجه خود ویرانگر است» (فروم، 1386: 58). در بخش تحلیل یافتهها به این پرسشها پرداخته میشود که شخصیتهایی که نتیجه برانگیختگی نیاز به تعالی در آنها سازندگی است، چه شخصیتهایی هستند و چه دستاوردهایی دارند و شخصیتهای ویرانگر چه سرنوشتی را در میانه یا پایان داستان تجربه میکنند.
سازندگی
نیاز به تعالی در 16 داستان، سبب سازندگی و ایجاد تأثیر مثبت در زندگی فرد و اطرافیان او و جهان هستی میشود. در بیشتر داستانها شخصیت اصلی این نقش را ایفا میکنند و شخصیتهای فرعی معمولاً نقش ویرانگری دارند و تلاش میکنند موانعی را بر سر راه شخصیت اصلی قرار دهند که نمود آن در داستانهای «زرافه من آبی است»، «ماهی سیاه کوچولو»، «موش مترو» و... دیده میشود.
دختربچه در داستان «زرافه من آبی است» میخواهد خالق زرافه خود باشد. او میخواهد جهان خودش را خلق کند که رونوشت طبیعت واقعی نیست؛ بلکه میخواهد آن را بازآفرینی کند. دیگران ساختارشکنی بیتا را به سخره گرفتهاند. آنها همان زرافه طبیعی را که در جهان واقعی وجود دارد، کشیدهاند و نمیتوانند ساختارشکنی بیتا را بپذیرند. یکی از آنها که به دنبال راهی برای عیبجویی دیگران و مطرحکردن خویش است او را مسخره میکند. گویی بیتا میخواهد فراتر از زندگی حرکت کند؛ اما دیگران توانایی درک آن را ندارند.
در این داستان، جامعه و فضای غالب، فرصت تعالی را در مسیر سازندگی از انسانها سلب میکند و انسانها را وادار میکند که باید به یک شیوه اندیشه کنند و به اصطلاح همرنگ جماعت باشند. زمانی که میل به آفرینش در مسیر سازندگی و فراتر از انفعال حیوانی به خوبی ارضا نمیشود، شرایط برای ویرانگری فراهم شده است.
همه کودکان رنگ زرافه را زرد میکنند؛ اما بیتا آن را آبی میکشد. کودک دیگری او را مسخره میکند که میتواند موجد نوعی ویرانگری در قلب و روح بیتا باشد. به آن کودک یاد دادهاند که رنگ زرافه زرد است و همیشه باید زرد باشد. او فکر میکند دنیا همان چیزی است که به او نشان دادهاند و او نمیتواند آن را بهگونه دیگری ببیند. خانم معلم از بیتا دفاع میکند و بیتا با خودش میگوید: «خانم معلم تو را سبز میکنم؛ مثل یک درخت. آن وقت میتوانی گل بدهی. گلهایی که روی دستها و لبهایت باز شود» (طاقدیس، 1384) ولی کودک مسخرهگر همچنان او را مسخره میکند؛ تا جایی که بیتا دوباره زرافه را آبی میکشد. «اما یک فکر تازه توی سرش داشت. زرافهاش را ناز کرد و گفت: «زرافه قشنگم، غصه نخور. من توی خیالهایم تو را آبیِ آبی رنگ زدهام. بعد نقاشی زرافه را روی بادبادک چسباند. آن را توی ایوان در آسمان رها کرد و گفت: برو، برو به همه دنیا بگو که تو آبی هستی! آبیِ آبی...» (طاقدیس، 1384). بیتا در این داستان نیاز به تعالی را در عالم خیال خود برآورده میکند و خیالش را پرواز میدهد تا همه دنیا صدای خیالاتش را بشنوند، به این دلیل که جامعه به او اجازه نمیدهد نیاز به تعالی را در شکل سازندگی متجلی سازد، به ویرانگری روی نمیآورد؛ بلکه در عالم خیالش دنیایی زیبا و خاص خودش که با دنیای واقعی تفاوتهایی دارد خلق میکند. «تکامل بشری نتیجه گسترش و رشد فرهنگ است نه تغییرات ارگانیک. اگر کودک یک جامعه و فرهنگ ابتدایی را در یک فرهنگ پیشرفته پرورش دهیم او نیز نظیر و شبیه سایر کودکان این فرهنگ بار خواهد آمد؛ زیرا تنها عامل تکامل او فرهنگ است» (فروم، 1368 :95).
ویرجینیا در آغاز داستان «ویرجینیا گرگ میشود»، موجودی منفعل است که میخواهد سکوت کند و در تخت بماند؛ اما ونسا خلاقانه سرزمین چیزهای خوب را روی کاغذ و دیوارهای اتاق به تصویر میکشد و سپس هر دو خواهر با هم در دنیای ذهنی خود با قدرت تخیل، سرزمین چیزهای خوب را میآفرینند و در آن به گردش و بازی میپردازند. در تصویرگری داستان نیز، تصاویر سایهمانند و تیره در پایان داستان، رنگی میشوند و هیبت گرگمانند شخصیت ویرجینیا به دختری شاد تغییر شکل داده است.
شلی دختربچه قهرمان داستان «به آب نزدیک نشو دخترم» مانند هر انسان دیگری نیازمند بروز خلاقیت و استعدادهای درونی است؛ ولی والدین او میخواهند موجودی مطیع بسازند؛ بنابراین شلی طغیان میکند؛ گویی صدای سفارشهای والدین را نمیشنود و سپس آنچه در دنیای واقعی برای او منع شده است، در دنیای خیالی به شکلی آزادانه و رها خلق میکند و بهجای ماندن در دنیای واقعی و زیر سیطره والدین بزرگسال، به سفری لذتبخش و شادیآفرین میرود که در آن با دزدان دریایی بزرگسال میجنگد و پیروز میشود (برنینگهام، 1389).
در «داستان اسرارآمیز هفت خواهر»، پس از مرگ پدر، سرپرستی فرزندان بهطور کامل بر عهده مادر قرار میگیرد. او بهشدت نگران آینده دخترانش است. اگرچه از نظر مالی در تنگنای شدیدی بهسر میبرند؛ اما هرگز دست نیاز به سوی دیگران دراز نمیکند یا به داشتههای آنها چشم نمیدوزد و میکوشد با بردن دخترانش به کلیسا، مسیر درست را به آنها نشان دهد.
روزی، پیرزنی در راه کلیسا کیسهای پر از پارچههای زیبا به او و دخترانش هدیه میدهد. مادر با سپردن کارهای روزمره خانه به دخترانش، راه آفرینش را در پیش میگیرد. از آن پارچهها لباسهایی میدوزد که زیباییشان بینندگان را مبهوت میکند. سال بعد، با کهنهشدن لباسها، بار دیگر هنر آفرینشگر مادر در دوخت پیشبندهای نو و زیبا جلوه میکند. سال سوم، با مهارتی تحسینبرانگیز، پیشبندها را به پیراهنهای جدید تبدیل میکند و در سال چهارم، از باقیمانده پارچهها روبانهایی زیبا میسازد تا در عروسی دختر بزرگش، خواهران کوچکتر نیز آراسته و شاد باشند.
اگرچه این خانواده از نظر مالی در مضیقه هستند، اما بهواسطه تفکر خلاق و استعداد هنری مادر، بر سختیها چیره میشوند و او موفق میشود مراسم ازدواجی شایسته برای دخترش ترتیب دهد (کیبل، ۱۳۹۸). ارضای نیاز به خلاقیت در وجود مادر، شادی را برای او و اعضای خانواده به ارمغان میآورد. مطالعه چنین داستانهایی به کودک کمک میکند تا جهان اطراف خود را از زاویهای تازه و متفاوت بنگرد و در مواجهه با مشکلات، بهجای تسلیمشدن یا بروز خشم نسبت به خود و دیگران، به کشف و آزمودن راهحلهای نو بپردازد. «انسان با بهتر بگوییم زن، هستیبخش است. کودک را میزاید و تا زمانی که بچه بتواند در مراقبت از خود مستقل شود از او پرستاری میکند. انسان، مرد یا زن، خالق است: از طریق کاشتن رستنیها را به وجود میآورد، شیء و ابزار میسازد، هنر ابداع میکند، فکر ایجاد میکند وبالاخره خالق عشق به همنوع است» (فروم، 1368: 57).
در کتاب «آرزوهای رنگی»، شخصیتهای داستانی آرزوهای قشنگی دارند و میتوانند آرزوهایشان را به آسمان بفرستند. میتوان آرزوها را همان تجلی نیازهای انسانی دانست و کار زیبای شخصیتهای داستانی را رفتار مناسبی که در برابر برانگیختگی نیاز انتخاب میکنند که به صورت آفرینش زندگی ظهور پیدا میکند. «تمام بچهها در گوشهای نشستند و تند و تند آرزو کردند. بعد آرزوهایشان را رنگ زدند و با آنها بادبادکی بزرگ درست کردند و بادبادکها را به دل آسمان فرستادند. آسمان پر از آرزوهای رنگبهرنگ بچهها شد» (شمس، 1383).
در داستان «وقت قارقار» در مدرسه به بچهکلاغ آموزش میدهند که چگونه با یک قارقار، حالش را بهتر کند یا چطور و چه موقع با قارقارش، آواز جنگل را زیباتر کند، پس او در جهت بروز تعالی خود گام خواهد برداشت. بنا بر گفته مدیر مدرسه، او در پاییز، میتواند با قارقارش به باغ کمک کند. این داستان نشان میدهد که برای رسیدن به جایگاه آفرینندگی ابزاری لازم است. هر انسانی ابزار خاص خودش را دارد که باید آن را بیابد و تقویت کند تا بتواند از آن ابزار برای رسیدن به تعالی خویش استفاده کند.
داستان «لولوی قشنگ من» مکالمه دوستانه لولو و بزی است. بزی به دلیل عشقی که به لولو دارد، برای شادکردن لولو بسیار تلاش میکند و گویی زندگی بهتری برای او میسازد. «بزی گفت: «خب میتوانم تو را به آرزویت برسانم». و شروع کرد به جستوخیز کردن دور و بر لولو و آواز خواندن. بعد هم گفت: «من تو را به آرزویت میرسانم. من تو را به آرزویت میرسانم! لولو جان بپر پشتم تا برویم.» (انواری، 1387: 15).
شخصیت اصلی داستان «بوقی که خروسک گرفته بود»، بوقی است که صدای خود را از دست داده است. او برای برونرفت از مشکل پیشآمده در جستوجوی راهحل است که با تابلویی آشنا میشود که یادشان رفته روی آن عکس بوق را بکشند و الان بوق و تابلو با هم یک تابلوی بوقممنوع میسازند. «بوق و تابلو با هم زندگی دوبارهای برای خود خلق میکنند. «اینجوری بوق و تابلو دیگر ناراحت نبودند که به هیچ دردی نمیخورند» (حبیبی، 1387: 19). شخصیتهای این داستان، با استفاده از تفکر خلاق، زندگی دوبارهای برای خود میسازند. «تعالی به نیاز فراتررفتن از حالت منفعل حیوانی اشاره دارد، حالتی که بهخاطر توانایی عقل و منطق و قدرت تخیل ما نمیتواند ارضاکننده باشد. ما نیاز داریم آدمهای خلّاق و ثمربخش شویم» (شولتز و شولتز، 1394: 626).
نیلوفر در داستان «لبخند نیلوفر»، خالق لبخند خویش است. این داستان به کودک نشان میدهد که انسان میتواند خالق لحظههای زیبای زندگیاش باشد. زندگی انسان همان است که او میخواهد و برای خویشتن میسازد؛ اما انسانها از این حقیقت غافلند. «نیلوفر با خودش فکر کرد که شاید به اندازه کافی مواظف لبخندش نبوده است؛ اما حالا چه باید کرد» (قاسمپور، 1382: 4). در این داستان، شخصیت داستانی به صورت نمادین، لبخند خویش را نقاشی میکند.
«دفتر نقاشیش را ورق زد، شاید لبخندش آنجا باشد. چهقدر چهرههایی که کشیده بود، اخمو بودند!... مدادش را برداشت و تصمیم گرفت برای همه آنها یک لبخند قشنگ بکشد. یک لبخند آبی برای پدرش کشید تا دیگر ابروهای او به هم گره نخورد. یک لبخند صورتی برای مادرش کشید تا هیچوقت عصبانی نباشد. یک لبخند بزرگ زرد برای آسمان کشید تا دیگر ابری نباشد. یک لبخند نارنجی هم برای گربهاش کشید تا با موشها و ماهیها مهربانتر شود. تمام اخمها را پاک کرد و ابروها را بالا برد. حالا همه چشمها برق میزدند» (همان، 7-10). وقتی نیلوفر برای دودکش یک لبخند سبز کشید، قیافه دودکش خندهدار شد و اینطور خندهاش پیدا شد. در حقیقت گویی نیاز به تعالی در شخصیت داستانی تأمین شده است که لبخندش پیدا میشود. «لبخند نیلوفر با لبخندهایی که در دفترش کشید، برگشت» (همان، 16). «برای متحققساختن نفس باید تمام شخصیت از قوه به فعل برسد و استعدادهای هیجانی و ذهنی انسان هردو بیان یابند. این استعدادها در همه وجود دارند و وقتی ابراز شدند یا به ظهور رسیدند، حقیقی میشوند. بهگفته دیگر آزادی مثبت عبارت است از فعالیت خودانگیخته مجموع تمامیتیافته شخصیت» (فروم، 1363: 382).
ماهی سیاه کوچولو در جستوجوی یک زندگی متعالی برای خود است. او از روزمرگیهای کسالتبار تحمیلی گریزان است و میخواهد خالق زندگی خویشتن باشد؛ بنابراین ماهی سیاه کوچولو در این داستان، فراتر از زندگی حرکت میکند. «ماهی سیاه کوچولو گفت: «میخواهم بروم ببینم آخر جویبار کجاست. دلم میخواهد ببینم جاهای دیگر چه خبرهایی هست» (بهرنگی، 1346: 5)... من میخواهم بدانم که راستی راستی زندگی یعنی اینکه توی یک تکه جا هی بروی و برگردی تا پیر بشوی و دیگر هیچ یا اینکه طور دیگری هم توی دنیا میشود زندگی کرد... ؟» (همان، 6).
نیب در داستان «موش مترو» نیز که از وضعیت خود در مترو ناراضی است، تصمیم میگیرد، به آخر مترو سفر کند و زندگی جدیدی برای خودش بسازد. این شخصیتها مرگ را به زندگی که در حق و شأن خود نمیبینند، ترجیح میدهند.
«باید توجه داشت که استعداد در همه وجود دارد؛ اما یکسان نیست و امکان بروز و پرورش آن نیز برای همه به یک میزان راحت و در دسترس نیست. فروم میزان رشد هرکس را وابسته به ظرفیتهای خود فرد میداند؛ به ظرفیت او در رهایی از زندان تنگ منیت، آز، خودخواهی و جدایی او از همگنان و در نتیجه جدایی از تنهایی اصلی خویش. رهایی و تعالی، مشروط به آزادبودن و آزاداندیشی و درعینحال مرتبطبودن با جهان است، مشروط به تجربهکردن هویت و شخصیت آدمی، مشروط به ظرفیت انسان برای لذتبردن از تمام چیزهای زنده، مشروط به بیرونریختن تمام استعدادهایش به دنیای پیرامون و ... است» (فروم، 1390الف:243).
قهرمان داستان «موریس و کتابهای پرنده» با سفری خیالی در داستانهای کتابهای گوناگون، جسورانه با جهان شگفتانگیز آنها روبهرو میشود و این کنجکاوی و غرقشدن در دنیای کتابهای پرنده او را به شناخت بهتری میرساند تا کتاب زندگی خودش را بنویسد؛ کتابی که بال پروازی میشود برای کودک دیگری که وارد دنیای کتابهای پرنده میشود. در حقیقت موریس دنیای دیگری را برای خود خلق میکند که در این دنیا تنها او و کتابها حضور دارند. این داستان به شکلهای گوناگون، نیاز به تعالی را نشان میدهد. خلاقیت نویسنده در خلق دنیایی جدید، به کودک میآموزد که انسانها هم میتوانند خالق دنیای دیگری باشند. این داستان به کودک میآموزد که کتاب، اندیشیدن را به انسان میآموزد. «موریس لسمور عاشق کلمهها بود؛ عاشق قصهها، عاشق کتابها. زندگیاش کتابی بود نوشته خودش، صفحههایش مرتب و پشت سر هم. هر روز صبح بازش میکرد و از غم و شادیهایش مینوشت؛ از همه چیزهایی که میدانست و همه چیزهایی که بهشان امیدوار بود» (جویس، 1398).
موریس در این داستان، داستان خودش را براساس آنچه میخواند مینویسد. «تازه آن وقت بود که موریس لسمور یک بار دیگر توی کتاب خودش مینوشت؛ از غمها و شادیهایش، از همه چیزهایی که میدانست...» (همان). و در پایان داستان، عشق خودش را به کتابها نشان میدهد: «گفت همه شما را اینجا پیش خودم نگه میدارم و قلبش را نشان داد» (همان).
انسان دوست دارد، چیزی خلق کند و از خود به جا بگذارد. در این داستان، موریس پس از رفتنش، داستانش را میگذارد و میرود. «پیرترین دوستش گفت: کتاب خودش است. توی آن کتاب داستان موریس بود؛ همه شادیها و غمهایش، همه چیزهایی که میدانست و چیزهایی که بهشان امیدوار بود» (همان). و کتاب موریس در پایان این داستان به کودک دیگری زندگی میبخشد. «آن وقت اتفاق فوقالعادهای افتاد: کتاب موریس لسمور پرواز کرد و رفت به طرف دختر و صفحههای خودش را باز کرد» (همان).
«خلق کردن مستلزم فعالیت و مراقبت و عشق به چیزی است که انسان میآفریند؛ بنابراین اگر بشر قادر به خلقکردن و عشقورزیدن نباشد، چگونه میتواند به مرحله اعتلا نائل شود؟ پاسخی دیگر نیز برای نیاز به اعتلاء وجود دارد: اگر من نتوانم خالق هستی باشم، میتوانم آن را ویران کنم، برانداختن مرا از زندگی فراتر میبرد. در حقیقت شخص ویرانگر هم مانند شخص سازنده معجزهگر تردستی است» (فروم، 1368: 57).
در «مثل هزار ستاره»، ستاره به هر موجودی که میرسد، ستارهای به او میبخشد و عشق خود را نثارش میکند. او به جای اینکه فقط مصرفکننده باشد، تولیدکننده، نثارکننده و بخشنده است.
در داستان «خاله لکلک» شخصیت داستانی مادر ندارد. او در دنیای کودکانه خودش مادری برای خود به دنیا میآورد و درنهایت به لکلک هم میآموزد که برای خود مادری خلق کند.
آگوست در داستان «شگفتی» برای اینکه بتواند در مسیر تعالی خود گام بردارد، باید علیرغم مشکلات بسیار به مدرسه برود و با شکیبایی و تحمل دشواریهایی که چهرهاش برایش ایجاد میکند، برای بروز استعدادهایش تلاش و تمرین کند. او به فضانوردی و علوم بسیار علاقه دارد و برای بالفعلکردن تواناییهایش از سد این مشکلات میگذرد. از آنجا که فروم رشد هر فرد را به ظرفیتهای درونی او وابسته میداند و معتقد است انسانها آزادند با نیروی اندیشه به رشد و تعالی دست یابند، داستان «رویای دویدن» با خلق شخصیتهای جسیکا و رُزا، این مسیر تکاملی را بهخوبی به تصویر میکشد. این اثر را میتوان نمونهای جذاب و خواندنی از مفهوم «خواستن، توانستن است» دانست. صبر و همدلی صمیمانهای که در شخصیت اصلی داستان موج میزند، تابآوری او را افزایش میدهد و فرجام شیرین داستان، نتیجه همین استقامت است.
عالیترین مرحله تعالی، مرتبه خلاقیت و ربوبیت است. همتی آرقون (۱۳۹۸: ۸۹) در اینباره مینویسد: «فرایند تحقق فردیت از طریق شبیه خدا شدن، نشاندهنده میل انسان برای فرارفتن از ماهیت حیوانی خویش است.» انسان با نیروی اندیشه، از وجود آفریننده آگاه میشود و او را برترین قدرت میشناسد؛ ازاینرو دوست دارد بهجای ماندن در جایگاه انسانی فانی، به مقام آفرینندگی ارتقا یابد. شاید همین اشتیاق، دلیل جذابیت هر عمل آفرینشگرانه برای بشر باشد. زایش، کشاورزی، پرورش موجودات، نویسندگی، نقاشی، مجسمهسازی و... همگی جلوههایی از این میل به آفرینندگی هستند.
در فرایند آفرینش، انسان از مرحله حیوان اجتماعی فراتر رفته، از انفعال و تصادفیبودن وجود خویش میرهد و به قلمرو اراده و آزادی گام مینهد (فروم، 1368: 57).
پس از تحلیل مضمون داستانهای بررسیشده مؤلفههای زیر در ارتباط با نیاز به تعالی استخراج شدند.
ویرانگری
نیاز به تعالی در شخصیتهای اصلی و فرعی 3 داستان سبب ویرانگری میشود. در این داستانها گاهی شخصیت اصلی بدون اینکه خود بخواهد هنری ویرانگرانه خلق میکند؛ اما بعد سعی میکند در آن تجدیدنظر کند و به اصلاح آن بپردازد. گاهی نیز شخصیتهای داستانی به اقدامات ویرانگرانه تمایل پیدا میکنند و در پایان داستان از خواسته یا اقدام خود پشیمان میشوند. «اگر نتوانم زندگی بیافرینم، میتوانم ویرانش کنم. ویرانگری هم مرا از زندگی فراتر میبرد. در عمل ویرانگری هم شخص میتواند از حالت فعلپذیری فرا رود. میل به ویرانگری مانند آفرینندگی، درگیری فعالانه با جهان است. آفریدن یا ویرانکردن، عشق یا نفرت، تنها گزینشی است که انسان در اختیار دارد، برای رسیدن به استعلا راه دیگری نیست» (دوان شولتز، 1400: 67).
در داستان «آقارنگی و گربه ناقلا»، نقاشیهای آقارنگی فرار میکنند. «آهای با تو هستم. با تو که این کتاب را ورق میزنی و میخوانی. شاید... کسی چه میداند، شاید همان گربه از صفحههای همین کتاب بیرون آمد و در یک چشم به هم زدن تو را خورد؛ البته اگر موش باشی!» (حسنزاده، 1384). شخصیت اصلی در این داستان یک هنرمند عاشق است. یک روز آقارنگی تصمیم گرفت یک گربه بکشد. «بوم و رنگ و قلممو را برداشت و دست به کار شد. موشها میرفتند و میآمدند و با نگرانی نگاهش میکردند... در حال کشیدن سبیل گربه بود که عطسهاش گرفت و از نقاشی بیرون پرید» (همان، 10). اما این گربه که مخلوق شخصیت اصلی داستان است و در داستان سوژه خطاب میشود، ویرانگر از آب در میآید و موشهای خانه آقارنگی را اذیت میکند. هرچند گربه زیاد شیطنت میکند؛ اما آقارنگی هنوز از او مراقبت میکند و دلش میخواهد او را تربیت کند و او را به دوستی و صلح و صفا دعوت میکند. بچّهموش باهوشترین شخصیت و تنها شخصیت کودک داستان است و میفهمد که با کشیدن قلب برای گربه، میتوان او را به موجودی مهربان و باوفا تبدیل کرد که بتواند با موشها ارتباطی دوستانه و صلحآمیز برقرار کند. «آقارنگی سوژه را آورد و گذاشت روی چارپایه و برایش قلب کشید؛ یک قلب مهربان» (همان، 29). در این داستان، نقاش، نقش یک انسان خلاق را دارد. او چیزهایی را در خواب میبیند که سوژه نقاشی او میشوند. نیاز به تعالی در شخصیت آقارنگی برجسته است.
پرداختن به هنر، امری والاست و فقط کسی میتواند به خوبی از عهده آن بربیاید که هنر خویش را آزادانه ابراز کند. آزادبودن انسان در مسیر رشد و حرکت، به معنای رهایی از هر نظم و محدودیتی است. نظم و محدودیت دریچههای نور را بر ذهن فرد میبندد و اثری که خلق میشود، بازتولیدی تقلیدی و فارغ از خلاقیّت خواهد بود. در فرایند آفرینش، انسان باید رها و آزاد از هر قید و بند سیستماتیک باشد؛ نمیشود هم هنرمند نقاش را مجبور به کشیدن منظرهای جنگلی کرد و هم از او توقع داشت بهترین تابلویش را خلق کند؛ شاید استعداد اصلی او، طراحی چهره باشد! «یک اتفاق عمومی دیگر که در کارهای سازمانیافته بروز میکند، از بین رفتن عوامل آفرینندگی و خلاقیت و کار دسته جمعی است» (فروم، 1390الف:61).
برانگیختگی نیاز به تعالی در شخصیت اصلی داستان (آقارنگی)، شخصیت ویرانگری (گربه) را خلق میکند؛ اما آقارنگی تلاش میکند در آفرینش خود تجدیدنظر کند و ببیند چه چیزی کم دارد که راه ویرانگری را در پیش گرفته است. موش به او کمک میکند تا راهحلی برای آن بیابد. پایان باز داستان و احتمال بهتصویرکشیدن یک سگ در صفحه آخر، کودک را برمیانگیزد تا در عالم تخیل، مشکلاتی را که با ورود آن سگ به خانه آقارنگی پیش خواهد آمد و راه مقابله با آنها را پیشبینی کند.
چهار شخصیت اصلی داستان «اگر من خلبان بودم» با دیدن چهار هواپیما، چنان شیفته پرواز میشوند که تصمیم میگیرند، دلگیرشدن آقامعلم را نادیده بگیرند و اینبار در کلاس بگویند که تصمیم گرفتهاند در آینده به جای معلمشدن، خلبان شوند. عماد، یکی از چهار پسر، تا آنجا پیش میرود که میگوید: «آسمان مال خدا و خلبانهاست. هواپیماها خودشان را توی هوا رها میکنند و به طرف پایین سر میخورند... اگر من خلبان بودم، میرفتم بالای بالا» (اکبرپور، 1388: 15). آنها خلبانی را نهایت رشد و تعالی خود میبینند؛ اما زمانی که ویرانگری هواپیماها را مشاهده میکنند، دگرگون میشوند. یکی از آنها از اینکه در آن روز در کوه بودهاند، پشیمان است، دیگری آرزو میکند که آقا معلم زودتر خوب شود و دوباره برایش از کوه گلهای تازه بچیند. راوی در قالب جملهای ناتمام میگوید که روزی اگر خلبان شود، دست به چنین کارهایی نخواهد زد. تمامی این آرزوها و دگرگونیها نشاندهنده این است که آنها یا از خلبانشدن پشیمان شدهاند یا اگر هنوز هم میخواهند خلبان شوند، دیگر خلبان ویرانگر نخواهند شد. «با خودم میگویم: «حتماً میخواهند به کشورهای خیلی دور بروند.» یکی از هواپیماها مثل سردسته عقابها جلوتر از همه پرواز میکند. اگر من خلبان بودن، همینطور پرواز میکردم» (همان، 12).
در این داستان، خلبانها نیاز به تعالی را با ویرانگری پاسخ میدهند؛ اما بچهها که این نیاز از همان کودکی در آنها برانگیخته شده است، راه دیگری را انتخاب میکنند. در حقیقت، جنگطلبی نوعی ویرانگری است. کودکان در ابتدا مبهوت عملکرد خلبانها بودند و نیاز به تعالی در آنها برانگیخته شده بود؛ اما زمانی که ویرانگری هواپیماها را مشاهده کردند، به دلیل میل به سازندگی، تصمیم گرفتند اگر خلبان شدند کارهای دیگری انجام دهند.
قهرمان داستان «شب بخیر فرمانده»، کودکی آسیبدیده و پر از نفرت است. او تعالی خود را نه در سازندگی و آفرینش که در جنگ، انتقام و نابودکردن دشمن میبیند. در زندگی واقعی، توان این کار را ندارد؛ ولی با یاری قدرت تخیل، در فضای اتاقش، میدان جنگی میآفریند که صحنه کشتار سربازان دشمن باشد؛ اما روبهرویی با فرمانده دشمن و شناخت او بهعنوان کودکی همسان با خودش، باعث میشود که راهش را تغییر دهد، ببخشد و پایان جنگ را اعلام کند (اکبرپور، 1393). او در دنیای تخیلی خود، آزادانه و بدون دخالت بزرگسالان، ابتدا راه جنگ و انتقام را برمیگزیند و در پایان، به سمت صلح و دوستی قدم برمیدارد.
بحث و نتیجهگیری
تحلیل داستانهای برگزیده کودک نشان داد که «نیاز به تعالی» بهعنوان یکی از نیازهای بنیادین انسان، در شخصیتهای داستانی به دو شیوه متفاوت سازنده و ویرانگر نمود مییابد. بر اساس دیدگاه فروم، زمانی که این نیاز در مسیر آفرینندگی ارضا شود، موجب رشد شخصیت، خلاقیت و پیوند مثبت فرد با خود، دیگران و جهان پیرامونش میگردد. در مقابل، ناکامی در پاسخدهی سالم به این نیاز میتواند به رفتارهای ویرانگرانه منجر شود.
در بیشتر داستانها (۱۶ مورد از ۱۹ داستان)، شخصیتها با استفاده از قدرت تخیل، هنر یا کنش خلاقانه، از وضعیت منفعل خود فراتر رفته و با خلق معنا یا اثر مثبت، به تعالی دست مییابند. در این داستانها معمولاً شخصیت اصلی این نقش را ایفا میکنند و شخصیتهای فرعی بیشتر نقش ویرانگری دارند و تلاش میکنند موانعی را بر سر راه شخصیت اصلی قرار دهند که نمود آن در داستانهای زرافه من آبی است، ماهی سیاه کوچولو، موش مترو و... دیده میشود. این داستانها نقش مهمی در آموزش غیرمستقیم الگوهای رفتاری سالم به کودک دارند. بهویژه زمانی که کودک از طریق همذاتپنداری، رفتارهای شخصیت داستان را درونی میکند و آنها را بهعنوان راهکارهایی برای مواجهه با چالشهای واقعی زندگی به کار میگیرد.
در برخی داستانها (۳ مورد) نیز نیاز به تعالی بهشکل مخربی پاسخ داده میشود. در این موارد، شخصیتها در ابتدا واکنشهایی ویرانگر از خود نشان میدهند؛ اما گاه در روند داستان، به بازنگری و اصلاح رفتار خود میپردازند. این تغییر نیز میتواند برای مخاطب کودک، فرصتی برای درک چرایی انتخاب مسیرهای سازنده بهجای مخرب باشد.
در داستانهایی که میل به ویرانگری نمود پیدا میکند، چند مولفه «تجلی هنر در شخصیت داستان، تجدید نظر در آفرینش، توجه به انگیزه و نتیجه کار، ویرانگری موجب افسردگی است و زندگی در سازندگی است» دیده میشود.
در مجموع، این پژوهش نشان میدهد که ادبیات کودک، اگر با آگاهی از ساختارهای روانشناختی مانند نظریه فروم تولید یا تحلیل شود، میتواند ابزاری مؤثر برای رشد شخصیت، تربیت اخلاقی و پرورش تخیل خلاقانه در کودکان باشد. آفرینندگی، تخیل و تابآوری شخصیتها در برابر موانع، ارزشهایی هستند که داستانهای منتخب به شیوهای مؤثر به مخاطب منتقل میکنند
تعارض منافع
نویسندگان هیچگونه تعارض منافعی ندارند.
بیانیۀ نحوۀ استفاده از هوش مصنوعی
بدین وسیله به استحضار میرساند در تهیه و نگارش این مقاله از هیچگونه ابزار یا سامانۀ هوش مصنوعی استفاده نشده است. تمامی مراحل کار اعم از انتخاب موضوع، گردآوری اطلاعات و منابع، تحلیل دادهها، تدوین و همچنین نگارش نهایی، به صورت کامل توسط نویسندگان سمیه رضایی و غلامحسین خمر انجام شده است و تمامی نتایج به دست آمده در این مقاله محصول اندیشه و استدلال و فعالیت علمی نامبردگان است.
[1] Relatedness
[2] Transcendence
[3] Rootedness
[4] Identity
[5] Frame of orientation
[6] Excitation and stimulation